پرنسس وشاهزاده کوچولو مسافران پاییز وزمستان

برایتان می نویسم لحظات شیرین زندگیتان رانفسم


 

یک سالگی فاطمه

یک سالگی محمدرضا

 

ایا میدانید اگر شما درحال حمل قران باشید

شیطان دچار سردرد میشود؟

وباز کردن قران شیطان را تجزیه میکند؟

وبا خواندن قران به حالت غش فرو میرود؟

وخواندن قران باعث اغما رفتنش میشود؟

وایا شما میدانید هنگامی که میخواهید

این پیام را به دیگران ارسال کنید

شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف  کند؟؟؟؟

فریب شیطان را نخور

پس حق داری این پست رو کپی کنی وتوی وبلاگت بزاری.

 

نوشته شده در دوشنبه 13 مرداد 1393ساعت 18:41 توسط مامان ناهید

سلااام به دوستان گل ومهربونم

خوبید خوشید

بچه هایی ناز نازیتون خوبه

انشاءالله زنده وسربلند وتندرست باشید

بالاخره من امروز توانستم چند پست را همراه با عکس ارسال کنم تقریبآ اینها همه امتهانی بودن گفتم ببینم میتونم موفق به ارسال بشم بعد دیدم موفق شدم هی برگشتم به عقب وبهش مطلب وعکس اضافه کردم 

از این که ابن مدت ازتون دور ماندم وهمچنین ازتون جا ماندم خیییلی برام ناراحت کننده بوداما حالا خوشحاام که موفق شدم

پستهای جدید در پایینلبخند

نوشته شده در يکشنبه 14 شهريور 1395ساعت 14:06 توسط مامان ناهید |
 
 اینم از کیکهایی که خریدید وبا خان داداش که در هر زمینه باهم 
همفکرید تصمیم گرفتید با ادامس واسمارتیز وگلهای پنبه ای تزیینش
 کنید بعد فکری به ذهنتون رسید که تولدی مجدد برای من وبابایی 
بگیرید حالا تولد منو بابای چند ماه پیش بوده 

لبخند

 

خوب دیگه گذاشتید شب شد بابا که اومد

دوتایی تو اتاق زیر تختخواب طبق معمول

همیشه قایم شدید وبابایی بگرده دنبال شما

وشما با چنان ذوقی بپرید وتولد چندماه پیششو

بهش تبریک بگیدلبخندقلب فدای دنیای زیباتون هم برم

من مامانیبغلماچقلب

خوب حالا یه نگاه به بشقاب که جه عرض کنم دیس کیکتون کنید بنظرتون یه کم برا کیکتون بزرگ نیست؟لبخند

خیلی گلی

نوشته شده در يکشنبه 14 شهريور 1395ساعت 12:03 توسط مامان ناهید |

 سلامی پراز عشق به دوستان خوب

ونازنینم وسلامی هم به فرشته های زندگیم

بالاخره با تاخیری بسیار طولانی تونستم سرتو

گوشی وآپلود عکسهادربیارم وپست جدید بذارم

اخه سیستمم دیگه گذاشتم کنار با مشکلات پی درپی

که براش پیش میومد ونمی تونستم یه پست درست وحسابی بذارم عکسهای گوشیم هم که رو سیستم سیو نمیشدن خداراشکر الان یه کم مشکل حل شده بااینکه تایپ کردن از طریق گوشی خیلی سخت ووقت گیره

وکلی معطلی داره وهی مطالبا میپرن  وهی من دوباره

باید مطلب را کپی پیس کنم وهی عکس دانلود کنم اما چون میدونم که دیگه میشه پست گذاشت خیییلی خوشحالم آفرین به خودم وصدالبته بی مدیریت

نی نی وبلاگتشویق

ابجی فاطمه ساعت 9بردم مهد کلاس نقاشی

امسال اوقات فراغتش شرکت در کلاس نقاشی

بود واز آنجایی که امسال بطور باورنکردنی هوا

خیلی گرم هست نشد که تو کلاسهای اسکیت و ژیمیناستیک ثبت نامش کنم با اینکه اسکیت را

خیلی دوست داره اما شرکت در کلاسهاش زیاد

برای گل فاطمه دلچسب نبود شاید بخاطر مربیش

باشه  نه اینکه مربیش زیاد ارتباط عاطفی با

بچه هابرقرار نمیکنه ودختر گل ما هم زیاد

عاطفی واحساساتیه دوست نداره بره کلاس

اسکیت اما مربی بسیار خوبی بوداما در

عوضش کلاس ژیمیناستیک کلی علاقه داره

انشالله در آینده ای نچندان دور ثبت نامش

میکنم هنوز نرفته،  تو خونه که باشه در هر

شرایطی در حال تحرک بدنی هست تمام  بدن

را360درجه در همه جهات می چرخونه یعنی

نمی تونه یه جا بشینه بدون تحرک منم گاهی

وقتها تذکر میدم که یه کم هم ارام باش این

همه انرژی مصرف نکن😊 خوب از ظهر تا غروبی

هم که نق به من میزنه که حوصله م سر رفته منو 

 ببر یه جایی میگم کجا میگه یه جایی، تصمیم گرفته  بودم امروز ببرمشون پارک نزدیک خونه

مون اما قبول نکرد خوب تواین گرما دیگه جایی

ندارم ببرم ابن بود که پاسش دادم به بابایی و

گوشی راچسبوندم به گوشش وبا نازو عشوه به

جناب پدر گفتن من حوصله م سر رفته مامان

هم نمی تونه برام کاری کنه چه کنم بابایی هم

قول داد زود بیاد خونه ببره دورتون بده وحالا

پسر گلم با دختر نازم وبه اضافه ابوالفضل پسر

عمه که نمی دونم کجا تو تور اقای پدر خورده بود

با هم رفتین دور بزنید حالا نزدیک به دوساعت

میشه وهنوز برنگشتین نمی دونم کجایید منم

اومدم الگو لباس بکشم گفتم خاطره  وروز شماری

از شما نوشته باشم فداتون که وقتی پیشمین

همه ش باهم گلاویزیم وقتی نیستین خونه

سوت وکوره😍😘😘😘 

 
 

نوشته شده در يکشنبه 24 مرداد 1395ساعت 21:30 توسط مامان ناهید |

ولادت حضرت معصومه وروز دختر بود من وابجی فاطمه تصمیم گرفتیم کیک بپزیم ویه جشن کوچولو به این مناسبت برای ابجی خانم بگیریم بعداز ظهر کیک خیس ترکیه را درستیدیم اما اون روز شبش خونه عمو محمد مهمان بودیم دیگه این شد که کیک را ببریم وبا مهمانهای دیگه میل کنیم کیک دخترکم خیلی خیلی خوشمزه شد وابجی کلی با به به وچهچه همه  به مناسبت روزش ذوق زده شد ومثل بقیه جشنها ومناسبتهااون شب تو قلبش ثبت شد  دوستت دارم تمام زندگی من وبابا😘😘

 

نوشته شده در يکشنبه 10 مرداد 1395ساعت 11:14 توسط مامان ناهید |

سلام وصد سلام به همه دوستان مجازی عزیزم، امیدوارم خوب وخوش باشید وسال خوبی همراه با سلامتی وشادابی پشت سر گذاشته باشید الهام جون ومرضیه جون دوست خوبم با اسم مستعار ستاره خانم عزیز، سوده مهربون، مریم گلی، فاطمه جون وخیلی از دوستای خوب دیگه دوستتون دارمقلب

وسلام به بچه های گلم وبسیار شیطونم

دوستان خیلی دلم تنگتون شده بود اما مدتی که نیومدم اینجا ،اصلآ حوصله اومدن دیگه نداشتم😞 ولی همیشه ودر هرزمان تو ذهنم نی نی وبلاگ با حس واون آرامش غیر قابل وصفش همراه با دوستای خوب مجازیم  وخاطرات شیربن بچه های گلم را مرور میکردم واز خودم ناراحت میشدم که چرا این فرصت طلایی وشیرین رااز خودم گرفتم اینکه ارامشی خاص که قابل قیاس با هیچ چیز نبود در ایام عید هم اتفاقهای جور واجور افتاد که باعث شد که باز من را از این فضای پراز خاطره جدا کند الان خوبم اما بازم عکسهارا نمی تونم تو پست جدبد بذارم چون باگوشی اومدم وبا گوشی هم نمی توانم عکس اپلود کنم اگه کسی بلده لطفآ مارا هم راهنمایی کنید اخه همه مراحلشو رفتم اما گالری را خالی نشون میداد😊

خوب از شما بچه های نانارم بگم که فاطمه امسال پیش دبستانی را با قبولی در دوره روخوانی قران جزء سی قران با موفقبت به اتمام رساند ودخترم الان راحت قرآن می خونه وکلی شعر مذهبی یاد گرفته ودرس اخلاق...الانم کلاس حفظ قرآن شروع شده ومن چون دیدم خیلی خسته شده وبرای اینکه آمادگی کامل برای رفدتن به کلاس اول را داشته باشه نخوایتم که بیستراز این خسته بشه فعلآ تو خونه هم در حال استراحت هم شیطنت وهم بازی با داداش وگزینه اصلی کل کل با خان داداش وسربسر هم گذاشتن 

محمد رضا عزیز مامان هم مثل بلبل حرف میزنه ومثل گذشته عاشق آجیش وهواشو داره در همه شرایط ،حرفهای شیرین می زنه ودلربایی میکنه اما انگشت مکیدنشو هنوز ترک نکرده کاریش هم نمیشه کرد 

دوستان گلم انشالله عمری باقی باشه بیام خاطرات را با عکس بذارم اینطوری خاطرات بیشتر یاد آدم میاد موفق وپیروز باشبد 😂😊

نوشته شده در شنبه 28 فروردين 1395ساعت 0:00 توسط مامان ناهید |

سلام خدمت دوستان گلم امیدوارم خوب باشید وسلامت حالتون خوبه بچه های

گلتون خوبن خیلی زسیاد دوستتون دارم  بوسمحبت

وسلام به بچه های خوشگلم فاطمه گلی ومحمدرضای گل وبلبلمحبتبوس

پسر گلم اقا محمدم سومین سال تولدت را بهت تبریک میگمجشنجشن

الهی که 200 ساله بشی مامان قربونت بره نمی دونی چقدر خوشحالم

نمی دونی چقدر به خودم می بالم که پسرم سه ساله شده اقا شده

برا خودش مردی شده حیف که روزهای کودکی وخوش با تو بودن را اروم آروم دارم

از دست میدم وحس می کنم هیچ استفاده ای نکردم مامان روزها ولحظه ها

نیست که به این موضوع فکر نکنه که اگه شما بزرگ بشین چقدر حسرت این

روزها را می خورم که ای کاش چنین کرده بودوم وچنان من خیلی سعی می کنم

که راضی نگه تون دارم اما گرفتاریها ودست تنها بودنم زیاد بهم اجازه نمیده هرچند

که تو هفته یکی دوبار پارک میبرم خونه اقاجونات خونه خاله وهرجای دیگه که شما

دوست داشته باشین وگاهی وقتها هم تو خونه من وشما وآبجی باهم بازی می کنیم

اما بیشتر شما وآبجی جونت با هم بازیهای مختلفی چون دکتر بازی نی نی ومامان

بازی عروسک بازی ،  نمایش عروسکی، یه بازی دیگه که آبجی مغازه دار و فروشنده

میشه وشما مشتری،تو حیاط هم بیشتر وقتها خاک بازی ومسابقه دو ،دارید عکس

ازتون زیاد دارم اما هنوز مشکل گوشی وسیستمم حل نشده انگار بدجوری این

دوباهم سر ناسازگاری گذاشتن غمگینچشمکراستش همین مشکل نداشتن عکس تو

سیستم انگیزه نوشتن خاطرات را ازم گرفته خلاصه کلی مشکلات دیگه دارم که

اون توان قبلی را ندارم اما امروز به عشق شما پسر گلم اومدم تا روز قشنگ تولدتت

را بهت تبریک بگم وبگم که به اندازه تمام دنیا دوست دارم شما دنیای منید بدون

شما نمی توانم لحظه ای نفس بکشم ویه عذر خواهی که سه روز از تولدت

گذشته ومن شرمنده روسیس پسر خوشگلم هستم وچون ایام صفر واربعین

هست من نتونستم برات جشن بگسیرم انشالله اگه خدا بخواد تولد شما با

آبجی نازت را بعد ماه محرم تو روز تولد آبجی میگیرمبغلبوس

 

.: محمدرضا تا این لحظه ، 3 سال و 3 روز سن دارد

عکس از صفحه متولدین امروز

 

جشنجشنجشنجشنجشنجشنجشنجشن

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1394ساعت 17:04 توسط مامان ناهید |

سلام خدمت شما دوستان گلم خوبید انشالله سلامت وتندرستد

باشید وبچه های خوشگلتون هم سلامت وشاداب😘قلب

 

وسلام خدمت دو فرشته خودم فداتون بشم خیلی وقته

نیومدم نت خیلی وقته خاطراتتونو ثبت نکردم آخه کارام

تمامی نداره اما دیگه طاقتم تمام شد وبه قول یکی از دوستان

اگه بگی کار ،اصلآ کار خونه تمام نمیشه سروکله با شمادووروجک

همه که دیگه نور الا نور شده لبخند

 

خلاصه هم دوستان خوبم وهم شما خوشگلای من

منو ببخشیدامروز نتم شارژ شده وفعلآ اومدم اعلام

حضور کنم وعرض ادبی داشته باشم خدمت دوستان

گلم به زودی میام پیشتون دوستتون دارم خیلی زیاد😚قلب

نوشته شده در دوشنبه 30 شهريور 1394ساعت 1:36 توسط مامان ناهید |

سلام به دوستان خوبم طاعات وعباداتتون مقبول پروردگار 

شهادت امام علی (ع) را به همه شما تسلیت عرض می کنمبغلمحبت

وسلام به بچه های خوب وخوشگلمبوس

خوب دیگه امسال قسمت شددراین ایام  شبهای قدر به مسجد بریم وشب زنده داری

کنیم البته شب 19 و21 من وفاطمه با هم می رفتیم مسجد ومحمد رضا پسر گلم هم

که خواب می کردیم می موند پیش بابایی ورفتیم چونکه ظهر ها نمی خوابی وشب

باید زود می خوابیدی ولی شب 23 چون ظهر خوابتو کرده بودی با ما همراه شدی هر

چند که دوست داشتم شبهای قبل هم شمارا ببرم واز مراسمات فیض ببری وآشنا

بشی اما فکر کردم خواب شب برا شما واجتر باشه بابایی هم که هرسال تو خونه

می مونه وشب زنده داری را تنهایی وکنار تلویزیون انجام میده

دیشب رفتیم دنبال یکی از دوستام خاله بنت الهدی با هم رفتیم که بر خلاف شب 21

مسجد یه کم خلوط تر بود وتونستیم بالاخره جایی برا نشستن پیدا کنیم شما گلهای

نازم اول اینقدر اروم نشسته بودین که من وقتی نگاتون می کردم کلی عشق

می ورزیدم ولی کم کم با بچه هایی که دورو برتون نشسته بود دوست شدید وورجه

وورجه تون شروع شد ومن مرتب تذکر میدادن که سر وصدا نکنید سینه زدنهاتون

هم البته خالی از لطف نبود چقدر همه نگاتون می کردن مخصوصآ محمد رضای ریزه

میزه من با اون لباس مشکی به تن ودستهای کوچولوش که علی علی میکرد و

سینه می زد قربونت برم مامان جان علی هم جا همراهتون باشهمحبت

خلاصه تا ساعت 3/5 که برگشتیم خونه تا رسیدی بابایی داشت نماز می خوند

به بابایی گفتی بابا ما رفته بودیم کربلا تعجبیعنی ما همینطور ماندیم که تو این وسط تو

دلت چه گذشته وچه حسی بهت دست داده که اینو به زبون آوردیمتفکر بابایی اینقدر

ذوق زده شده بود که مرتب ازت می پرسید بابایی کجارفته بودی؟ ومی گفتی

کبلا(کربلا) ..............بغل

این بود که پسر من کربلایی شدآراممحبتتعجب

                ##################

بچه های گلم ببخشید عکس جدید ندارم بذارم چونکه دیشب گوشیم هنگ کرد

وباید فرمت بشه هرچی عکس از قبل عید تا حالا داشتم همه توش هستن واز

انجایی که نمی دونم چرا کپی پیس نمیشد رو سیستم ومن به خاطر عدم امنیت

تو خدمان کامپوتریها این اجازه را به خودم ندادم برم عکسهارا اونا برام بریزن رو فلش

حالا به این روز گرفتار شدم  ببخشید دیگهخجالت

دوستان خوبم من احتمالآ یه مدت نباشم قول میدم زود بیامچشمکمحبت

                                  ###########

محمدرضا تا این لحظه ، 2 سال و 7 ماه و 25 روز سن دارد :.

.: فاطمه تا این لحظه ، 5 سال و 6 ماه و 15 روز سن دارد :.

.: پیوند زندگی مشترکمون تا این لحظه ، 6 سال و 7 ماه و 30 روز سن دارد

این هم پست قبلی بعد یه مدت اگه سر نزدین دوست داشتید بفرمایید

نوشته شده در جمعه 19 تير 1394ساعت 18:01 توسط مامان ناهید |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 36 صفحه بعد