محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 2 روز سن داره
فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره
پیوند زندگی مشترکمونپیوند زندگی مشترکمون، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

پرنسس وشاهزاده کوچولو مسافران پاییز وزمستان

با وجود بچه ها وخانواده ام خوبم

شش ماهگی فاطمه

سلام به دخترنازم تاتنه توتولو امروز89/4/10 روز جمعه هست وشما امروز 6ماه و6روزته برای اولین بار فرنی خوردی ازامروز غذای کودکتو شروع کردی خیلی با لذت می خوری چون قبلآغذای سفره رو مزه مزه نکردی حالا می تونی فرنی بخوری براتم لذت بخشه وماهم از فرنی خوردن توکوچولوی شیطونم ذوق زده میشیم بعد که سیر شدی باصدادرآوردن دهانت و بیرون کردن زبانت غذای اضافی راازدهانت بیرون پرت می کنی ومنو عمه سلیمه از این کارت کلی می خندیم راستی............... راستی نق نقو هم شدی چون می خوای دندون دربیاری لثه هات اذیتت میکنه گوشات هم درد می کنه که مرتبآ سرتو تکون میدی وگوشای کوچولو ونازتو...
5 تير 1391

وای که که بامزگی هات شروع شد

بابایی سر کار بود من بودم و شما و عمه سلیمه ومن هرروز شاهد قدکشیدنت بودم وقتی توچشمای نازت می نگریستم برای فردای روشنت در صفحه ذهنم برنامه هایی به تصویر می کشیدم ورویاهای قشنگی در ذهن می پروراندم که تاآن زمان برایم غریب بود................. شکوفه زندگیم شبی که فردای آن روز قرار بود بابایی از سر کار بیادخوشحال بودم وحس قشنگ مادرانه و خانم خونه رودر خودم دوباره حس کردم آخه وقتی بابا نیست دلم غصه داره گاهی بی صدا می گریم وگاهی اشکهایم راپنهان می کردم همیشه می گفتم بچه که بیاد شما کوچولوی من این خلاءرو پر می کنی ولی بازدیدم که بابایی یه چیز دیگه ...
29 خرداد 1391

سه تاپنج ماهگی پرنسس وشروع بامزه گیهاش

    بابایی سر کار بود من بودم و شما و عمه سلیمه   ومن هرروز شاهد قدکشیدنت بودم وقتی توچشمای   نازت می نگریستم برای فردای روشنت در صفحه ذهنم   برنامه هایی به تصویر می کشیدم ورویاهای قشنگی در   ذهن می پروراندم که تاآن زمان برایم غریب بود.................     شکوفه زندگیم شبی که فردای آن روز قرار بود بابایی از سر کار بیاد   خوشحال بودم وحس قشنگ مادرانه و خانم خونه رودر خودم   دوباره حس کردم آخه وقتی بابا نیست دلم غصه داره گاهی بی صدا   می گریم وگاهی اشکهایم راپنهان می کردم همیشه می گفتم ...
28 تير 1392

خاطرات بعد از تولدفاطمه

وقتی تولد شدی روز اول که از بیمارستان اومدیم خونه دوروبرمون شلوغ بود شب که شدهمه رفتن خونشون عمه سلیمه که دیگه شده بود دختر بزرگمون پیشمون موند وعمه شهربانو باپسر4ماهش هم موند تا اون موقع خونشون سعداباد بود شب موقع خواب فرشته کوچولوی من خیلی گریه می کرد انگار دل درد داشتی منم هم زمان بهات دل درد شدید گرفته بودم نمی دونستم علتش چی بود عمه ازم سوال کرد............ تو بیمارستان غذا چی بهت دادن گفتم سوسیس بندری کلی بدوبیراه بهشون گفت که این غذا باد داره دل درد داره مگه مغز ندارن که به یه زن تاز ه فارغ شده این غذارو دادن اونوقت بود ...
27 خرداد 1391

خاطرات تولد فرشته من فاطمه کوچولو به دنیای آرزوهایش

شیرین ترین هدیه ای که تا حالا گرفته ام تولد شما دختر قشنگم که اونم از طرف خداست خدایا ازت ممنونم به خاطر این همه لطفی که در حق این بنده ناچیزت نمودی شب جمعه ساعت 11شب بود که احساس کردم دیگه وقتشه تولدتورو می گم قبلش منوبابااحمدت برای پیاده روی رفتیم تاسر خیابون واومدیم وقتی رسیدیم خونه من خیلی خسته شده بودم بیچاره بابایی هم حالش خوب نبود ولی به من نگفته بود که حالم خوب نیست پیاده روی هم رومن تاثیر گذاشته بود وحالمو بد کرد عمه سلیمه هم خونه بود به بابایی گفتم من حالم خوب نیست فورآباکمک عمه وسایلوکه از قبل آماد...
22 خرداد 1391

ماجرای رفتن فاطمه به پارک

دیروز ٤شنبه 17 خرداد به فاطمه قول دادم که اگه خوب غذا بخوره ببرمش پارک همین کاررو هم کردم از وقتی شنیدکه می خوام ببرمش پارک از خوشحالی می گشت وهی منو بوس می کرد وهی به من می گفت اگه دختر خوبی باشی می برمت پارک برات ولاشک(لواشک)می خرم برات توسک(پفک) می خرم می برمت هان بزرگ(ماشین بزرگ) منم از بامزگیهاش کلی می خندیدم با یکی از مامانای همسایه که با من دوسته رفتیم حوری خانم یه پسرشیطون وناز داره اسمش عرفانه تو پارک کلی با هم بازی کردن اولش که بردیمشون تو پارک بادی اینم عکساتون البته خوب نشدن عزیزم چه خوب الا میرید اینم عرفان کوچولو ...
21 خرداد 1391