محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره
فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره
پیوند زندگی مشترکمونپیوند زندگی مشترکمون، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

پرنسس وشاهزاده کوچولو مسافران پاییز وزمستان

با وجود بچه ها وخانواده ام خوبم

شعر توپ سفیدم

قربونت برم مامانی دومین شعری که گلابتون مامانی یاد گرفت شعرتوپ سفیدم بود وقتی تازه یادش گرفته بودی هی با زبون خودت می گفتی مامان بکونیم وهی تکرارمی کردی وهمراه با خوندنت می پریدی وادا وشکلک در می آوردی همشو بلد بودی ولی خیلیهاشودیگران غیر از خودم متوجه نمی شدن توپ سفیدم توپ سفیدم قشنگی ونازی حالا من می خوام برم به بازی بازی چه خوبه بابچه های خوب بازی می کنم بایه دونه توپ چون پرت می کنم توپ سفیدم را ازجا می پره میره تو هوا قل قل می خوره توزمین بازی یک ودو وسه وچهارو ...
18 مرداد 1391

عمو جان رفتی وبا رفتنت ................

سلام حس بدی دارم چند روزیه که حالم خوب نیست وقتی داشتم آخرین پستو روز دوشنبه می نوشتم تلفن خونه زنگ خورد آبجی فاطمه بود اولش کلی احوال پرسی واینکه وضعیتت چطوره منم جواب می دادم ولی حس کردم می خواد یه چیزی بگه ادامه داد که عمورضا می دونستی که حالش خوب نبود گفتم اره ولی نه زیاد بد مگه حالا چی شده گفت امروز صبح بدون اینکه صبحونه بخوره ........ دلم داشت از جاکنده میشد گفتم خوب گفت دل ناشتا انسولین به خودش زده ایست قلبی کرده ............وای خدای من .......... خوب..........خوب دیگه تموم کرد........... گریم گرفت نمی دونستم چی بگم گفتم چرا الان به من میگید :اخه با وضعییتی که داشتی می ترسیدیم بهم ...
18 مرداد 1391

به تصویر کشیدن حس زیبای مادرشدن مجدد ووجودفرشته کوچولویم

سلام به دوستان خوب ومامانای گل نی نی وبلاگ امروز قصددارم از یه فرشته کوچولو که مدتیه تو دل من لونه کرده ویکبار دیگه حس زیبای مادر شدن را به من هدیه کرده بگم وبگم خوشحالم که این حس زیبارو یکبار دیگه دردوران بارداری در سراسر وجودم می تونم تجربه کنم وبا یه موجود که در تمام لحظات با من هست وبا من نفس می کشه وبزرگ میشه می تونم همنفس باشم خدایا شکرت به خاطراین همه حکمت ورحمتت که به ما افزونی داشتی وشکر به خاطر حس قشنگی که خواستید وتوانسید یه موجود از جنس خودمون از گوشت وخون خودمون در دلمون قرار بدید تا بتونیم ارتباطی مستقیم وعاطفی با اون برقرار کنیم فرشته کوچولوی من الان تو ماه ششم هست که پنج روز د...
16 مرداد 1391

جوجه طلایی شعرخواندنی فاطمه گلی

اینم یکی دیگه از شعرهای فاطمه که چقدر خوشگل می خونیش گل خوشگلم جوجه طلایی جوجه جوجه طلایی نوکت سرخ وحنایی تخم خود را بشکستی چگونه بیرون جستی؟ گفتا جایم تنگ بود دیوارش از سنگ بود نه پنجره نه در داشت نه کسی از من خبر داشت دادم خود رایک تکان مثل رستم پهلوان تخم خودرا بشکستم اینگونه بیرون جستم ...
15 مرداد 1391

عروسک قشنگم

اولین شعری که خیلی دوست داشتی وزود یاد گرفتی این شعر بود: عروسک قشنگم   عروسک قشنگ من قرمز پوشیده  تورختخواب مخمل آبیش خوابیده بابام یه روز رفته بازار اونو خریده   قشنگ تراز عروسکم هیچ کس ندیده   عروسک من چشماتو وا کن وقتی که شب شد اون وقت لالا کن بیا بریم توی حیاط بامن بازی کن توپ بازی وشن بازی وطناب بازی کن   91/2/17     ...
15 مرداد 1391

شعر تلفن زنگ می خوره

یکی دیگراز شعرهای قشنگ فاطمه گلی که خیلی دوسش داره که هنوز تا هنوز ه بازی می کنه وباصدای بلند می خونش شعر باز تلفن زنگ می زنه باز تلفن زنگ می زنه تو گوشم آهنگ می زنه من گوشی رو برمی دارم میگم الو سلام دارم مامان جونم صداش میاد صدای خنده هاش میاد از پشت سیم بهم میگه بزرگ شدی حالا دیگه صدافرین به دخترم برات یه هدیه می خرم بعدشم باصدای بلند داد می زنی هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...
15 مرداد 1391

شعر ستاره

فاطمه مامانی ستاره شب اومدو ستاره روآسمون نشسته نه یک نه ده نه صد تا هزارهزارتا دسته ستاره توی شبها چراغ آسمونه مثل گل بنفشه توباغ اسمونه یه کمی این طرفتر ماه قشنگ وزیبا دلش گرفته امشب برای اینکه تنهاست ...
15 مرداد 1391