محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 3 روز سن داره
فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره
پیوند زندگی مشترکمونپیوند زندگی مشترکمون، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

پرنسس وشاهزاده کوچولو مسافران پاییز وزمستان

با وجود بچه ها وخانواده ام خوبم

محمدرضای مامان وارد ماه هشتم شد

سلام به همه دوستان گلم امیدوارم که حال همگی شما ماماناونی نی های خوشگلتون خوب خوب خوب باشه دلم خیلی براتون تنگ شده بود خیلی وقته که سر نزدم چون فعلآ اینترنت ندارم حال مساعدی هم نداشتم که کافینت یا جای دیگه ای بروم یه بار رفتم کافینت که متاسفانه سایت بسته بود خیلی حرف ناگفته دارم ولی نمی دونم بااین وقت کم چی بگم اول از همه روی همتونو می بوسم که کلی پیام از شما دوستان داشتم که باید منو ببخشید که دیر شد نمی دونم وقت بشه به همه شماسر بزنم یا نه انشالله که بتونم ...................................................... تواین مدت اینقدر اذیت میشم که شب نمی تونم راحت بخوابم همین دوشب پیش اصل...
22 شهريور 1391

نخود چی مامانی در ماه هفتم

سلام نخود چی من الان 4روزه که رفته تو ماه هفتم عزیزم تکونات بیشترشده وهروز که می گذره بیشتربامن حرف می زنی با اون جنب جوشهای دوست داشتنیت وهروز خودتو بیشتر توقلب مامانی جای می دی وقتی تکونتو حس نمی کنم خیلی نگرانت میشم می رم یه دونه شکلات یا یه چیز شیرین می خورم واینقدر می خوابم تا بالاخره شیرجه هات شروع میشن می دونی گلم خیلی حس قشنگیه احساس آرامش بهم دست می ده امروز رفتم بهداشت صدای قلب خوشگلتو شنیدم بهم زندگی داد ولی سنورو که دیدن گفتن جفت پایینه باید خیلی مواظب باشم می ترسم انشالله که خداشمارو برام نگه داره که حالا که بهت عادت کردم بدون شما گلهای من زندگی برام بی معناست ابجی فاطمه مرتبا شکممو ...
24 مرداد 1391

داستان قسمت دوم مرخصی بابا

اینم ادامه خاطره مرخصی بابا که نصفشو تو پست قبلی تعریف کردم مآموریت بعدی بابابرای روز سه شنبه: قرار بود صبح زود بابایی مامانشو ببره بوشهر چشمشو عمل کنه آخه آب مروارید داشت خیلی وقته نوبت گرفته بود نوبتش نشده بود تا حالا که شانس آورد بابایی اینجابود صبح بعداز اذان صبح نماز خوندیم من صبحانه رو آماده کردم وخوابیدم من خواب بودم که بابا ساعت 6 رفت که مامان جونتو ببره بوشهر برای عمل چشمش آخه آب مروارید داشت ساعت 10 که بهش زنگ زدم گفت حالا حالاها هستیم دکتر قراره ساعت یک ببینش بابایی گفت نهار منتظر نمونید دوباره باید تنهایی نهار می خوردیم واز وجودش بی بهره میشدیم ساعت 7/30 عصرعمل ...
24 مرداد 1391

خاطره چندروزی که بابا اومده بود مرخصی

یه سلامی دیگه به فاطمه گلم این بار قصددارم خاطرات چندروزی که بابااحمدی اومده بود مرخصی واینکه این روزها برای من وشما وبابایی چی گذشت رو بگم اهامن همه ماجراروسه روز پیش بااینکه دستم کلی درد می کرد نوشتم ولی همین خود شیطونت موقع سیو کردن همشونو حذف کردید یکی طلبت گلم روز شنبه بعدازظهرشنبه بود که بابااحمدت از سر کاراومد 10دقیقه قبلش بهش زنگ زدم که کی میرسی گفت 45دقیقه دیگه طبق معمول همیشه می خواست سوپرایز کنه ولی خیلی زودتر رسیدشما دخترنازم بیدار بودید وبا دیدن باباپریدید تو بغلش کلی خوشحال شدیم بعداز روزهای طولانی یعنی 22روز برای ما تمام زندگی بود ...
24 مرداد 1391