محمدرضامحمدرضا، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره
فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره
پیوند زندگی مشترکمونپیوند زندگی مشترکمون، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

پرنسس وشاهزاده کوچولو مسافران پاییز وزمستان

با وجود بچه ها وخانواده ام خوبم

نمیشه که دیگه بیمار نشید؟

سلاااااااااااااااااااام کوچولوهای نازم بازم معذرت می خوام که چندروز نیومدم آخه از بس گرفتارم که شب خسته وکوفته زود خوابم میبره که نای اومدن به نت رو ندارم مریضیه شما شیطون بلاها یه طرف خیاطی وکار خونه ودر کل مسئولیت خونه وقتی بابایی نیست هم یه طرف خونه تکونی هم که مونده حالا مجبورم اتفاقات همه این روزهارو همه رو یک جا بنویسم امیدوارم که خسته نشید برای دیدن بقیه مطالب وعکسها ا روز پنجشنبه از صبح باز خیاطی اشپزی ورسیدگی به کار خونه عصر هم که سه تایی رفتیم بیرون برای خرید یه خرت وپرتهایی و وسایله ترشی اخه دلم لک زده براترشی خانگی شب هم ...
15 اسفند 1391

روز شماری دیگر............

سلااااااااااااااام گلهای بهشتی ناناز خانم وگلابتون مامانی بابایی دیروز رفت سر کار ومعلوم نیست کی بیاد مدتی که پیش ما بود به بودنش عادت کرده بودیم حالا که رفته حسابی دلمون گرفته صبحها که شما خوابید میرم تو گارگاه خیاطی مشغول میشم تو این بین غذا هم درست می کنم تازه یکی دوبار هم داداشی بیدار میشه بهش شیر میدم خوابش می کنم عصر هم اگه شد باز مشغول خیاطی میشم امروز هم تا ظهر گارگاه بودم بعداز ظهر هم سه تایی رفتیم خونه آقا جون حیدر داداشی روگذاشتیم پیش مامانم رفتیم خرید یه کم برا خونه خرید کردیم چند تا هم لباس برا خودتو داداشت خریدم ولی خرید اصلی هنوز مونده شب هم خونه آقا جون م...
10 اسفند 1391

شیرین کاری فاطمه و یادی از کوچکیهاش به روایت تصویر

سلام امروز یک شنبه 6 اسفند91 است آخرین فصل زمستون داره تموم میشه وبهار زیبا در راه هست بهاری که با اومدنش غبار غم وخستگی رو از تن همه مامی زداید وشادی رو به کلبه دلمون هدیه می دهد از همین حالا برای سلامتی خوشبختی وسعادتمندی همه گلهامون وهمه پدرهاومادران مهربون دعا می کنم سالی خوش همراه با سلامتی داشته باشید که هیچ چیز بهتراز سلامتی نیست واما از جوجوهای خودم خدارا شکر خوبید فاطمه گلی شماهم که دیگه خوب شدید البته هنوز دارو مصرف می کنید تا دوره درمانت تموم شه دیشب رفته بودیم خونه عمو عباس بحرینی دوست بابایی کلی با ساینا بازی کردید ساینا جون بسیار دختر مودب ومهربونیه بر خلاف ب...
7 اسفند 1391

بهبود بیماری فاطمه گلی

سلام وصد سلام به موش موشیهای گلم که با شماست که نفس می کشم وبا هرنفس شما زنده ام نمی دونید اگر شما نبودید الان من چه حالی داشتم من عاشق بچه ام خدایا دوستت دارم بی نهایت وشکر به خاطر این همه لطف پس سپاس مرابپذیز وهرکس بچه نداره خدایا بهش بده وهرکی هم داره برایش حفظ کن خدایا بچه های من رو هم به من ببخش وهمیشه سالم باشن وهمه بچه های دنیا الخصوص بچه های نی نی وبلاگ بعد از اینکه فاطمه بیماری اسهال واستفراغش برگشت دوباره بردیم پیش دکترش اونم 4تایی دیروز صبح بعداز کلی استفراغ واسهال کلی منو بابایی رو ترسوندی وقتی آماده شدی که برید گریه کردی که باید همه ب...
6 اسفند 1391

بیماری..........

سلام سلام به بچه های گلم وبه دوستان خوبم دلم می خواست همیشه از خوشی وسلامتی بنویسم ولی نمیشه به گفته مادرجون میگه بیماری مال آدم مسلمون ومومنه این چندروز همش گرفتار دکتر بودیم هفته گذشته که اسهال واستفراغ داشتی فاطمه گلی شمارو میگم تا یک هفته دارو مصرف کردی به ظاهر که خوب شدی ولی دیروز صبح ساعت شش بیدارشدی گفتی مامان جیش دارم همین که بردمت دستشویی افتادی به استفراغ اول فکر کردم به خاطر مهمونی شب قبل بوده که تخمه خوردی گفتم مامان چقدر بهت گفتم تخمه نخور گوش ندادی حالا ببین حالت بهم خورده بعدش گرفتی خوابیدی بابایی هم که ساعت 8رفت بیرون دوباره بلند شدی این بار اسهال داشتی بد جوری هم، تر...
3 اسفند 1391

تولد ت مبارک ............

سلام به گلهای زندگیم چه قدر خوشحالم که تونستم بازم بیام براتون بنویسم این دو سه روز اصلآ حالم خوب نبود حوصله نداشتم یه کم غصم گرفته بود ولی دارم خودمو جمع وجور میکنم حالم بهتر شه ولی بیشتر نگران شما فاطمه گلی هستم خیلی حساس شدی مخصوصآ وابسته به بابایی الان هم که وضع کار شرکت بل کل به هم ریخته فعلآفقط بابایی سرکار هست البته اونم تو هواست به همین خاطر اعصابش داغونه هروقت بابایی بخواد بره بیرون دنبالش گریه می کنی یا مجبور میشه با خودش ببرتت یا اینقدر گریه می کنی که به زور آرومت می کنم یا اینکه میگی باید چهارتاییمون با هم بریم حالا هر جا که می خواد باشه قربونت بره مامانی که چقدر با معرفت ودوس...
30 بهمن 1391

سه ماهگیت مبارک خوشگلم

2 ماهگیت تموم شد وآغاز ماهگی 3   جانم مامانی چه زود گذشت قربونت برم که سه ماهت تموم شد وشدی سه ماهه وامروز وارد ماه چهارم شدی سه ماهگیت مبارک نمی دونی بعد از این همه سختی تو ماه اول وکمی تو ماه دوم چقدر بعدآ برامون پرخاطره وشیرین بود تواین ماه بابایی بیشتر پیشمون بود یه مآموریت کاری که باید تو بوشهر انجام می داد وبه همین خاطر بیشتر وقتش با ما بود تو این ماه خوب می خندیدی صدا در می آوردی اغو می کردی ولی بیشتر برای خاله فاطمه وقتی بهت می گفتم اغو ذوق می کردی به جای اغو جیق ووصداهای ناموزن تحویلم می دادی (تو کفش بمون) ولی برای خاله فاطمه   خوب بود حتی توتلفن که بهت می گفت ...
27 بهمن 1391

2چیلدرن وعکسهاشون

مامانی رو ببخشید که دیر به دیر میام اخه مشغولیاتم خیلیه که وقت استراحت هم ندارم اینترنت ایرانسل رو هم کنار گذاشتم وتازهEDSL وصل کردم دلم لک زده بود برای اومدن به اینجا وهمچنین یه عالمه دلتنگی برای دوستان این مدت با وجود اینکه بابایی پیش ما هست خیلی خوشحالیم مخصوصآ شما دوتا فرشته که یه عالمه بهتون خوش میگذره بابایی هم خداییش تو کار خونه بهم کمک می کنه آخه مشتریها اومدن سراغم مجبورم کردن لباساشونو بدوزم وکم کم شروع به دوخت کردم محمد رضا هم کمی آرومتر شده اگه خوابش بیاد می زارمش تو گهواره در ومی بندم دوتایی منو فاطمه میریم تو اتاق خیاطی ومن کارمو شروع می کنم داداشی هم می خوابه عزیز ما...
25 بهمن 1391

روزهای خوب................

روز چهارشنبه (آشنایی اول) بازم طبق معمول کارای تکراری بچه داری شستن ، پختن ، نظافت ویه کم خیاطی، واما مامان که همیشه دلش می خواد تو کار خیر شرکت کنه می خوا برای پنجمین بار دو دختروپسر دم بخت رو بهم برسونه اگه خدا بخواد وبه صلاح باشه و با اینکه از ته دل خوشحالم ترس از آینده هم دارم که زبونم لال یه وقت اتفاق بدی نیفته به همین خاطر فقط معرفی کردم بقیه به گردن خودشون اون شب من وبابایی وشما دو فرشته برای آشنایی دو خانواده اونهارو همراهی کردیم فعلآ هنوز اتفاق خاصی نیافتاده فقط مادر وخواهر داماد خیلی خوششون اومده وراضین جلسه های بعدی در این هفته برگزار میشه تاببینیم خدا چی می خواد ...
8 بهمن 1391

روزشماری از زندگی گلهای باغم

دو شب قبل طبق معمول همیشه بچه ها باید می خوابیدن فاطمه که قربونش برم تا چراغها روشنه ویه آدم بیدار هست بیداره واویلا موقعی که ظهر خوابیده باشه ولی دیشب اذیت نکرد وراحت گرفت وخوابید در عوض محمدرضاکوچولوی فلفلی تا نزدیکای ساعت 4 بیدار بود نق می زد وگریه می کرد نمی دونم چش بود ولی یه کم دلش سنگینی می کرداخرش تو بغلم خوابید دو بار هم نزدیک بود لهش کنم تا اینکه گذاشتمش تو گهوارش دیروز هم از صبح گرفتار نظافت وپخت وپز بودم وبعدهم فاطمه رو حمام داددم که کلی کیف کرد آخرش هم به زور لباسشو تنش کردم می گفت می خوام آب بازی کنم ولی سرما خورده بود می ترسیدم بدتر بشه بعدش نهار خوردیم محمد رضاهم خوب خوابید تو...
4 بهمن 1391